حسن بن نوح القمري البخاري

56

كتاب التنوير (فارسى)

غرب ناصور بود اندر كنج جشم . رسخ رفتن سرشك بود بىخواست . ( دمعه ) : نيز گوينذ سارموره بيرون آمذن سياهى چشم بود . و : ( بق ) نيز گوينذ . انتشار فراخ شدن بينائى جشم بوذ با سپيذى جشم برسذ . شعيره آماسى بود دراز بر نيام چشم بكردار جو . جسا خشكى بود كه اندر نيامها جشم آيد و دشوار كشايد از پس خواب . عشا شبكورى بود . جهر روزكورى بود . خفش دشوار ديذن بود جون حسنوار طرش جشم بوى اندر يافتن بود . باسور اندر بينى گوشتى بود كه برويد از بن بينى . و فروذ آيد ، و بسيار كاه بيرون آيد از بينى . رعاف خون آمذن از بينى بود . ضفدع خون كت ، و آماس زير زفان . قلاع دميذكى اندر پوست دهان بود يا سپيد يا زرد يا سرخ يا سياه . بخر گنده شذن دهان بود